داستان چهار شمع
تاريخ : پنج شنبه 21 ارديبهشت 1391برچسب:مطالب جالب, | | نویسنده : atiyeh

 

چهار شمع به سادگی می سوختند و در محیط آرامی صدای صحبت آنها به گوش می رسید

شمع اول گفت: من شمع صلح و آرامش هستم اما هیچ کس نمی تواند شعله مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودی میمیرم....شمع صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد

شمع دوم گفت: من شمع ایمان هستم.برای بیشتر ادم ها دیگر در زندگی ضروری نیستم .پس دلیلی وجود ندارد که روشن بمونم...سپس با وزش نسیمی ملایم خاموش شد

شمع سوم با ناراحتی گفت:من شمع عشق هستم ولی دیگر توانایی ان را ندارم که بیشتر از این روشن بمانم انسانها مرا در حاشه زندگی شان قرار داده اند و اهمیت مرا درک نمیکنند آنها حتی فراموش کرده اند به کسانیکه دوستشان دارد باید عشق بورزند....طولی نکشید که شمع عشق خاموش شد

ناگهان....

کودکی وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را دید ...چرا شما خاموش شدید؟شما یاید تا آخر روشن می ماندید وشروع کرد به گریه کردن

آنگاه شمع چهارم گفت: نگران نباش تا زمانیکه شعله ی من روشن است میتوانی بقیه شمع ها را روشن کنی چون من شمع امید هستم...

کودک با چشمانی که اشک شوق درآن می درخشید شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد...

هیچ وقت در زندگیتون  آرامش.ایمان.عشق. امید را فراموش نکنید 



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:







پیچک